تبليغاتX
!روزی روزگاری,بادبادک

!روزی روزگاری,بادبادک

...لا تسقط ورقه الا باذن الله

یه نفر اون بالا همه چیز رو میدونه.
گذشته. الان. بعداً.
پنهانی ترین چیز هارو حتا میدونه.
چه برسه به چیزایی که واضح بودن امّا ما -من،تو،اون- چون آدمیم و خدا نیستیم یه وقتایی یادمون میره یا حتا اگه فک کنیم هم یادمون نمیاد بازم چون آدمیم و خدا نیستیم.
خدا همه چیز رو میدونه. همه چیز. یه دونستنِ بی نقص.
این خیلیه.


و همین کافیه .
کاملا کافیه.



...با یه آرامش و ترس -با هم- همراهه. یه آرامش و ترسِ خیلی خاص.

 

+نوشته شده در چهارشنبه 7 دی1390ساعت11:27 AMتوسط kitegirl | |


سالش فرقی ندارد.

روز،
روزِ عجیبیـــ ست-

 

+نوشته شده در پنجشنبه 5 آبان1390ساعت10:13 PMتوسط kitegirl | |

 

پایــیـــــز میـ شه

               هر کی هستی

                               مواظــب باش تو رو نبــره با خــودش


. . .

 

 + پایـــیز
        روایتـــی است . .. 
              روایــتی که ما ساختیــم . . 
                              وقتی هـــمه خــــواب بودند. ..

   

+نوشته شده در پنجشنبه 31 شهریور1390ساعت8:40 PMتوسط kitegirl | |


میبینم که دارد دور می شود..
کم کم انگار خیلی دور. . .
"دوری" با "فاصله" نسبت مستقیم دارد
و من وقتی در این فضا بین تصاویر قرار میگیرم
تصاویری که غرق در سکوت،
بی هوا گلویم را فشار می دهد گاهی... ،
و از آن سو صدایی آشنا نام مرا با شوق می گوید.،،
و فاصله،
هر روز میان آن تصاویرِ ساکت،
و این صدایِ آشنا دارد بیشتر می شود...
این است که حرف از دور شدن می زنم.
این است که گاهی گلو درد می گیرم.

اشک راه خودش را پیدا میکند...
تو دیگر نگران این نباش،
لااقل.



کاش یک واقعی،
تنها یک واقعی،
میان این همه تصویرـــــ.

 

+نوشته شده در چهارشنبه 16 شهریور1390ساعت0:45 AMتوسط kitegirl | |

 

حرف اون شاعره بود،
که برا اولین بار گفتیم کَندو
"کَندو" رو اولین بار من گفتم یا تو؟
فک کنم من گفتم..
یادم نیست،
ولی از اون به بعد یادمه شد سوژه.

جدا از خنده هاش،
کندو رو من و تو خوب میفهمیدیم.



خب...
     من الان تو کَندوی خودمم..

 

...

+نوشته شده در سه شنبه 8 شهریور1390ساعت6:4 PMتوسط kitegirl | |

 

صورتش
لباس هایش
همه خاکی بود.
نه این که به زمین خورده باشد،
...از سمت طوفان می آمد
طوفانِ شن شاید،
،خاکَش
خاک عجیبی بود..
مثل خاک صحرا شاید
نمیـ دانم.

صورتش
لباس هایش
همه خاکی بود...
او خسته هم بود
این شد که
به زمین هم خورد..

 


 

نشنیدم
بلندتر بگو
اصلا حرفی زدی مگر؟!
تو صدایم را می شنوی اصلا؟!
مَن کَرَم یا تو؟!
اینطور نمی شود...
باید برویم یک زبان دیگر را یاد بگیریم.

 



 

پرشیای سفید بود انگار
سه نفر بودیم،نه؟
من صندلی عقب نشسته بودم
آن دوتا جلو
سرعت،خنده
و آهنگی که بعدها شد خاطره...!

 

 

 

خاک با خاک فرق دارد
خاکی که روی لباسَش نشسته بود
از آنهایی نبود که با یک تکان بلند شود و روی زمین بنشیند
خاکش از جنس زمین
و از جنس به سرفه انداختن مردم نبود
خاک عجیبی بود

باید خودش و لباس هایش را می شست
با آب
آب هم با آب فرق دارد...

از صحرا که بگذری
آفتاب شدتش کم می شود
کو تا لباس هایت خشک شود..

الان چه وقت این حرف هاست؟
این جا چه جای گفتن است؟

 

 


دریا
همان شمال توی خواب
خوب بود.

 

 

 

 

 

+.همین طوری.
+خودم می دونم.

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه 3 شهریور1390ساعت2:50 AMتوسط kitegirl | |

دوسش دارم.

مال خودمه.


آهنگش خیلی خوبه.

 

+نوشته شده در پنجشنبه 27 مرداد1390ساعت3:40 AMتوسط kitegirl | |